PDF رمان: سناریو ماه و ماهی
💜 نویسنده: ناشناس
💜 ژانر: #عاشقانه #کلکلی #اجتماعی
💜 خلاصه:
اومده بودم چیزی بخورم، من ...من ...
امیر که بفهمید من متوجه صدای رابطشون شدم، خودش سرش رو پایین انداخت و دست پشت کمرم گذاشت
- گرسنه ای؟
سوال خوبی برای عوض کردن بحث بود اما من نمیتونستم منکر دیدن کبودی روی گردنش بشم.
بدون حرف دستش روپس زدم و با دو سمت حیاط دوییدم، قدم های بلندی که سبب سکندری خوردنم میشد حتی مانع
ایستادن و نترکیدن بغضم نشد و با باز کردن درب خونه، میون اشک هایی که از صورتم روون شدن بود نفس عمیق کشیدم.
قلب لعنتیم تیر میکشید.....
سوال خوبی برای عوض کردن بحث بود اما من نمیتونستم منکر دیدن کبودی روی گردنش بشم. بدون حرف دستش روپس زدم