PDF رمان غریبه ای آشناتر از همه
نویسنده :مریم محرمی
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: 477
دانلود آسان رمان با لینک مستقیم دانلود فایل PDF – آخرین ویرایش سازگار با همه گوشی ها و سیستم های کامپیوتری
خلاصه رمان:
عشق نافرجام به راننده مینیبوس با چشمان آبی و اشعار فروغ، تنها فصل اول زندگیام بود. حالا با دو فرزند، به تمام آن روزها به عنوان مدرسهای نگاه میکنم که مرا برای زندگی واقعی آماده کرد. داستان تحول زنی از هیجانات جوانی تا بلوغ مادرانه، و درسی که هر عشقی، حتی ناکام، در خود دارد …
قسمتی از رمان غریبه آشناتر از همه
روز بعد همین که به مقصد رسیدم، اسکناس را همراه با کاغذ دست نوشته به دستش دادم چشمانش با دیدن کاغذ، برقی از خوشحالی زد. نتوانستم به این لبخند و نگاه مهربانش بیتوجه باشم و بیاختیار به رویش لبخند زدم. موقع بازگشت او را خندان تر و شادمانتر دیدم. انگار از پاسخ مثبتم غرق شادی بود. به یاد نمیآوردم تا آن زمان مسبب شادمانی کسی تا این حد بوده باشم. از شادیش خوشحال شدم احساس میکردم تا به حال این قدر حالم رو به راه نبوده مانند پرندهی سبکبال تنها میل پریدن و به اوج پر کشیدن داشتم بیگمان عاشق شده بودم. عاشق مردی قد بلند، چهار شانه با موهایی بالا زده و چشمان زیبای آبی رنگ
تنومند ولی در عین حال متواضع و مهربان دوستم داشت و دوستش داشتم و عشق… عشق همین است و بس. دوباره روز جدید مراجعهی من به سازمان رسید. این بار برای رسیدن به این ساعت شتاب و عجله داشتم. دوست داشتم ساعتهای فراق زودتر به پایان رسیده، بتوانم او و مینی بوس آشنایش را هر چه زودتر ببینم تا تکمیل ظرفیت مسافران بدون ترس و اضطراب چشمم را به چشمانش در آینه دوخته بودم تا از محبت نگاهش سیراب شوم. تعجب اینکه به اشباع نمیرسیدم و این امتداد نگاه ادامه داشت. ناگهان از جایش بلند شده به مسافران نگاهی انداخت. هر کس در حال و هوای خودش بود. به سمتم آمد و با سرعت کاغذی تا شده به دستم داد و مجدد سر جایش نشست.
بدون انتظار برای تکمیل صندلیهای مینی بوس شروع به رانندگی کرد. با هیجان کاغذ را باز کرده و خواندم… -مهناز خانم زیبا اگه میتونی کلاس امروزت رو نرو و چند ساعتی رو با این عاشق دلتنگ خودت سپری کن دلم برای شنیدن صدای مهربونت تنگه چند ساعتی رو با من همسفر شو. به آخر و عاقبت این کار نیندیشیدم، تنها مطمئن بودم که خواستهاش را عملی خواهم کرد. برای او حاضر به انجام هر کاری که تا به حال از آن فراری و ترسان بودم، بودم. بعد از طی مسافت و گذشتن از ایستگاههای مختلف، مینی بوس از حضور مسافران کم و در نهایت خالی شد. حال تنها من بودم و او! و او تنها برای من رانندگی کرده مشتاقانه نگاهم میکرد …