رمان طاغوت
نویسنده دلیار
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 1847
دانلود آسان رمان طاغوت با لینک مستقیم دانلود فایل PDF – آخرین ویرایش سازگار با همه گوشی ها و سیستم های کامپیوتری
خلاصه رمان:
ماشینش را باز می کنم و خودم را در صندلی سمتِ شاگرد جای میدهم. صدای شُر شُرِ باران بر سقف ماشین سکوت بینمان را میشکند و من هم چشم میدوزم به قطرههای درشت باران به روی شیشه که سعی در پیشی گرفتن از هم دارند. اما طولی نمیکشد که صدای گرفتهاش این سکوت را میشکند: از کارت مطمئنی؟ به سمتش سر میچرخانم و این بار با دقت به صورتش خیره میشوم؛ به ته ریشهایِ جذابش، به لبهایی که هنگام حرف زدن قلوهای میشوند. و در آخر به چشمان سبزش که جنگل را در خود نقاشی کشیده بودند. اما من همان هستم. هیچ چیزی در دلم تکان نمیخورد و این را مطمئنم …
قسمتی از رمان طاغوت
با بغض وارد اتاق میشوم و در را پشت سرم میبندم. در دو راهی عجیبی گیر کردهام؛ نه میتوانم از اون بگذرم نه با عقلي بجنگم که مدام هشدار عقب نشینی میدهد! دلگیر به روی صندلی مینشینم چراغ قرمز کوچک کنار گوشی چشمک میزند که نشانه پیام است. با اکراه صفحهاش را روشن میکنم و به داخل باکس پیامها میروم. با دیدن شماره و اسمش تپش قلب میگیرم دستانم از هیجان شروع به لرزیدن میکنند و من نمیدانم که چه در لاعلاجیست که رهایم نمیکند. -صبح ساعت هشت منتظر باش، برای خرید حلقه. همین؟ در حد همین چند کلمه برایش ارزش دارم. تمام تنم کورهی آتش میشود. او حق ندارد به خاطره
اشتباهی که من در آن دخیل نیستم این گونه رفتار کند. با حرص و عصبانیت در جوابش تایپ میکنم: من تازه از بیمارستان برگشتم و حالمم خوب نیست، بذار برای آخر هفته. پیام را سند میکنم و دستی به اشکهایی میکشم که صورتم را خیس کردهاند. -آیه مادر بیا دیگه. هول کرده از جا بر میخیزم. -اومدم. تند و فرز لباسهایم را به سختی تنها با یک دست تعویض میکنم دلم نمیخواهد برای همچین موضوع پیش و پا افتادهای از کسی کمک بگیرم. انتهای تیشرتم را پایین میکشم و از اتاقم بیرون رفته به سمت آشپزخانه میروم. مادرم لبخند مهربانی میزند و من با لبخندی جوابش را داده صندلی کنار آبتین را بیرون
میکشم و مینشینم. شام در سکوت خورده میشود، اما با فین فین کردن مادرم همه سر بر میگردانیم و به اویی نگاه میکنیم که خیرهی خورشت در ظرف است نگاه خیرهی ما را که میبیند با صدای بلند هق میزند: آوند بچهم عاشق خورشت کرفس بود. تلخندی میزنم و پدرم آه کشیده و آبتین با تمام حرصش گوشت را به زیر چنگالهایش له میکند. او مادر است و هیچ کس نمیتواند به او خورده بگیرد. همه میدانیم که او حق دارد. آوند جگر گوشهاش است و نگران وضع بارداریاش که هیچ کس را کنارش ندارد. دلگیر خودم را عقب میکشم و زیر لب تشکر میکنم. حس آدمی را دارم که در طی چندماه همه چیزش را …